رمان واقعی
قهر بودیم، درحال نماز خواندن بود. نمازش که تمام شد هنوز پشت به اون نشسته بودم… کتاب شعرش رو برداشت و با یه لحن دلنشین شروع کرد به خوندن… ولی من باز هم باهاش قهر بودم!.
کتابو گذاشت کنار… بهم نگاه کرد و گفت: غزل تمام، نمازش تمام… دنیا،مات سکوت بین من و واژه سکونت کرد!!! باز هم بهش نگاه نکردم…!
اینبار پرسید: عاشقمی؟؟؟ سکوت کردم…
گفت: “عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز… بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم میکند”
دوباره با لبخند پرسید: عاشقمـــــی مگه نه؟؟؟؟؟ گفتم: نه!!!!!
گفت:"لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری… که این سان دشمنی ینی که خیلی دوستم داری…”
زدم زیر خنده… و روبه روش نشستم… دیگه نتونستم بهش نگم که وجودش چقدر آرامش بخشه… بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم: خداروشکر که هستی…
✍️راوی مرحومه حکمت، همسر شهید عباس بابایی