او را
لبخند میزنم و چشمانم را میبندم!
یک قطره اشک از گوشهی چشم تا انحنای ملایم لبم را طی میکند و ریه هایم پرمیشود از عطر نگاهت!
سرم را بالا میگیرم. بیشتر در آغوشت میفشاری مرا!
اشک بعدی، روی گونهی گلگون شده از خجلتم، با عرق پیوند میخورد و این سنگینی به زمینش میزند!
خب همیشه سنگینی، زمین زننده است.
اما چرا من اینقدر بالا آمدهام؟
شانه هایم را میمالی! خستگیام در رفته! بارم را کجا گذاشتی؟؟؟
آخ که چقدر سبک شدهام… !
راستی! من اینجا چه میکنم؟؟!
چشمم را میبندم و برمیگردم به همان جادهی تاریک!
همان جایی که میدویدم اما جلو نمیرفتم!
چشمم باز بود اما نمیدیدم!
میشنیدم اما نمیشنیدم!
نفس میکشیدم اما زنده نبودم!
باز میرسم به همان گودال… نمیافتم اما سقوط میکنم!
دوباره تکرار میشود…
صدای جیغ،گریه، تنگی نفس و قلبی که تیر میکشد!
داد میزنم و از خواب میپرم.
با مهربانی نگاهم میکنی!
_نترس! تمام شد!
نفس راحتی میکشم! دوباره در آغوش تو ام… !
غرق اشک میشوم و سرم را پایین میاندازنم!
ناله میکنم
_انت المولا و انا العبد…
بیشتر در آغوشت میفشاری مرا! و ادامه میدهی
_و هل یرحم العبد الا المولا..؟؟
“و که میداند که چه گذشت بین ما!”
راستی نگفتی بارم را کجا گذاشتی؟؟!
من کان للّه، کان اللّه له…
روزی که دنیام قشنگ شد،باهاش قرار گذاشتم که …